تبليغاتX
شب شرقی
دل من پی چند قدم شب زیر ماه می گردد

در روبروي آينه ايستاده ام

که مي بينم نیمی از وجودم گم شده است

 نيمي از زندگي ام!

و نيمي ديگر از احساسم

من شکسته ام يا آينه ؟

شايد هم چشمانم ديگر مثل قديم جفت نیست!

و دستها به قدر کافي انگشت ندارد

که وقتي بچه مي شوم

ده تا دوست بدارم تو را

همان ده تاي بيشمار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:48  توسط سارای  | 

آمده بودم که بمانم...
...

می روم که بمانی...








+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 6:36  توسط سارای  |