|
دل من پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
|
در روبروي آينه ايستاده ام
که مي بينم نیمی از وجودم گم شده است
نيمي از زندگي ام!
و نيمي ديگر از احساسم
من شکسته ام يا آينه ؟
شايد هم چشمانم ديگر مثل قديم جفت نیست!
و دستها به قدر کافي انگشت ندارد
که وقتي بچه مي شوم
ده تا دوست بدارم تو را
همان ده تاي بيشمار ...
آمده بودم که بمانم...
...
می روم که بمانی...